نامه زنده یاد اسماعیل خویی به شاهزاده رضا پهلوی

من باتو نگویم که چه یا چون بنویس؛

از حالِ درون یا که ز بیرون بنویس:

بنویس بدانچه ت آید از  دل، یعنی،

ای شاعرِ قتل عام! با خون بنویس.

از”کشتار ۶۷ به بانگِ بلند”

شاهزاده ی آزاده  و آزادیخواه ، آقای رضا پهلوی

درود برشما.

بگذارید آغاز کنم گفته هایم را باِ نامه ی سرگشاده ای که من، بیش از ده سال پیش از این، در مارس ۲۰۰۲، به دوست آزاده و آزادیخواه و برادرِ گرانمایه و اندیشمندم دکتر باقر جانِ پرهام *  نوشتم:

و، بدین سان، به زبان و بیانِ خود، بروم به پیشبازِ نهادی به نام “شورای ملی ی ایران” که خبرِ بنیاد گرفتن اش، برای همه ی کسانی که براندازی ی فرمانفرمایی ی آخوندی را یگانه راهِ رهایی ی مردمان ما از شرّ این دین سالاری ی پیشاقرونِ وسطایی می شناسند، به راستی شادی آور و امید افزاست.

اگر نامه ی سرگشاده ی خود به باقرجانِ پرهام را امروز می نوشتم، زنگ و آهنگی از خشم و خروشِ آنروزین، که بر آیند دل ازردگی و رنجشِ من از دوست و برادری بود که تا آنزمان هنوز او را از هم اندیشگانِ جمهوری خواهِ خود می دانستم- واکنون مرا به پوزش خواهی از آن نازنین وا می دارد- در زبان و بیانِ من جای خود را به آوایی حزین و اندوهناک می داد که برآیندِ نگرانی و هراسِ امروزینِ من  است از آینده ی جمهوری خواهی در ایرانِ فردا.

     شاهزاده ی مردم گرا وایران دوست:

 نگرانی و ترسی که در نامه ی خود به دکتر پرهام از آن سخن گفته‌ام ،در درازای ده سالِ گذشته، به مهر و احترامی بدل شده است که با خواندن یا شنیدنِ هر بیانیه یا گفتاری از شما پیوسته افزایش می یابد. برای من روشن تر از آفتاب است دیگر که شما،”شاهزاده” نیز اگر نمی بودید، تنی از پیشروترین و روشن بین‌ترین روشنفکرانِ امروزینِ ایران می بودید. و از بختیاری ی ماست که چنین است. چرا که از والاگهران نمی توان خواست که “هیچ آدابی وترتیبی” نجویند؛ اما از روشنفکران می توان چشم داشت که سنت شکن نیز باشند.

اگر چنین نمی بود، من هرگز به خود حق نمی دادم تا با شما از پیشنهاد یا درخواستی سخن بگویم که، پیشاپیش می دانم ، بسیاری از هواداران تان تابِ شنیدن‌اش را نخواهند داشت.

پیشنهاد یا درخواستِ من، در آستانه ی بنیاد گرفتنِ “شورای ملی ی ایران”، در پیوند است با گرهی که از سال‌ها پیش در کارِ”اپوزسیونِ” فرمانفرمایی ی آخوندی افتاده است: و آن را، در برابر این فرمانفرمایی ی دزد ودغل و آدمخوار، بدل کرده است به چیزی که هیچ چیز ویژه‌ای نیست، به بودنی چونان که نابودن، به افلیجِ خاک نشینی که ناتوانی وبیکارگی ی خود را پیوسته تنها با فریادهای گوشخراش و گوشخراش تر شونده‌ای از ناله و نفرین می تواند پوشیده بدارد.

از مجاهدین که بگذریم – که خود از همگان گذشته اند انگار- این “اپوزسیون” طیفِ گسترده اما کم ژرفا و پراکنده‌ای ست از، به طور کلی، شاه گرایان و جمهوری خواهان که، با یکدیگر که هیچ، هریک در میان خود نیز از “اتحاد” انگار تنها یاد گرفته اند که سخن‌اش را بگویند، آن هم نه در همنشینی با یکدیگر، بل ،که همان از دور!

چرا چنین است؟

من یکی برآن شده‌ام که واپس ماندگی ی فرهنگی، اندیشگی، سیاسی‌ای که ما در دست اندرکارانِ فرمانفرمایی ی آخوندی می یابیم در خودِ ما، دشمنانِ این فرمانفرمایی، نیز نمودها و نمادهای پنهان و آشکارش را دارد. بیهوده نیست که واژه‌های “شاه الهی”،”مصدق الهی”،”چپ الهی” و مانندهاشان پدید آمده اند. قانونِ ظرف‌های به هم پیوسته، انگار، در این زمینه نیز کارِ خود را می کند!

و چنین است که من یکی، در دورانِ کنونی، سخن گفتن از “رهبری ی گروهی” را لاف و گزافی می یابم که تنها می تواند برآیندِ خطای دیدِ تک تکِ ما در سنجش و ارزیابی ی توانایی‌ها و شایستگی‌های فردی ی خویش باشد.

نه، نع! هنوز نرسیده است دورانی که ما، در آن، از “پیشتاز”، از قهرمان، از “رهبر”، بی‌نیاز باشیم.

و این جاست که  می رسم به شما، شاهزاده!

شما، خوشبختانه، مردم سالاری، حقوقِ بشر و بایستگی ی جدایی ی دین از فرمانروایی را باور می دارید. یعنی که به راستی سیاستمداری پیشرو و امروزین اید.

 افزون براین، خوبرو و خوش سخن اید، و پیگیر و خستگی ناپذیر و خویشتن دار و شکیبا و شنوا در گفت وگو. و این همه را گمان نمی کنم کسی از جمهوری خواهان باشد که نداند و، دست کم در دلِ خویش، نستاید.

با این همه، چیزی در شما هست  که جمهوری خواهان را به ناگزیر از شما می ترساند و می رماند. و آن همان، همانا، شاهزاده بودنِ شماست:

پیشینه ی دیرین و پشتوانه ی سنگینی از شاهنشاهی که شما را، در میان همگان، یگانه و بی‌همتا می کند.

می بینید؟!

در این پیوند، آنچه نوش است برای شاه گرایان نیش است برای جمهوری خواهان. و تا چنین باشد که هست، طبیعی ست که این دو گروه از یکدیگر برمند.

آنچه، در این میان، کار را دشوارتر و پیچیده تر می کند این است که جمهوری خواهان، در میان خود، شخصیتی نمی یابند که در پایه  و مایه ی شما “فرهمند” باشد.

و این بدین معناست که شاه گرایان از هم اکنون شاهِ آینده ی خود را دارند؛ از مجاهدین هم بگذریم، اما، جمهوری خواهان هنوز هیچ نمی دانند که رییسِ جمهوریِ ی آینده ی ایشان چه کسی خواهد بود. و باید همچنین نیز باشد، البته. در برابرِ “داشته های شاه گرایان”، اما، این  یک کمبود است: و کمبودِ کمی هم  نیست.

همین کمبود است که، چه بخواهیم چه نخواهیم، در ترازوی امکانات، کفه ی شاه گرایان را، پیشاپیش و آشکارا، از کفه ی جمهوری خواهان بسی سنگین تر می کند. و، تا چنین باشد که هست، گفتم، هراسیدن و رمیدنِ جمهوری خواهان از شما گریز ناپذیر است.

چه می توان کرد، شاهزاده؟!

و چه باید کرد؟

شما بارها گفته اید که، با رسیدنِ ایران به مردم سالاری و برخوردار شدنِ ایرانیان از حقوق بشر، نود و پنج درصد از آرزوهای تاریخی تان برآورده خواهد شد. گرفتاری- شاهزاده ی مردم دوست! و کمتر هم نخواهد شد حتا اگر آن را به یک یا نیم درصد نیز کاهش دهید. اعداد، در سیاست، به آسانی جای خود را به یکدیگر می دهند، با هم برابر می شوند یا از هم کوچک تر یا بزرگ تر از کار در می آیند!

در سیاست، نیم درصد برابر است با یک درصد برابر است، باپنج درصد، برابراست با صد در صد، یا هر چی!

از دیدِ جمهوری خواهان، “سخنگو” شدنِ شما در یک”شورای ملی”ی فراگیر، که جمهوری خواهان را نیز در برگیرد ،همان خواهد بود و “رهبر” شدن تان همان! از خودتان می پرسم:

آیا چنین چشم اندازی از آینده، برای جمهوری خواهان، به راستی نگرانی آور و حتا هراس انگیز نیست؟

البته که هست.

مرا ببخشید که چنین بی‌پرده سخن می گویم. ناگزیرم. چرا که سخن بر سرِ آینده ی ایران و ایرانیان است. نگران ام. هراسان ام. به هم نپیوستنِ آزادیخواهانِ ما می تواند به از هم گسستنِ جغرافیا و تاریخِ ما بیانجامد.

و شمایید، تنها شما، در این چرخشگاهِ تاریخی، که می توانید سرزمین و مردمانِ ما را به راهی ببرید که آرزوی همه ی ماست.

چگونه؟

با فراگذشتن از آن پنج درصد خواستِ ویژه ی خویش:

با صد درصد خواستنِ مردم سالاری، حقوق بشر و جدا داشتنِ دین از فرمانروایی که، در بنیاد، از اصولِ جمهوری خواهی ست.

آری.

تنها با دست یازیدنِ شما به این فداکاری ی قهرمانانه خواهد بود که “اپوزسیون” پاره پاره و بیکاره‌ای که داریم خواهد توانست  ازجا برخیزد، همگرا شود، سر و سامانی بیابد، و ، سرانجام، “دست به کاری زند که غصه سر آید”: البته، پس از به خود باز آمدن از تکانه‌های آغازینی که این از خود گذشتگی ی سنت شکنانه ی شما در نهاد و بنیادهایش افکنده باشد.

چشم بستنِ شما از این حق هر گونه بهانه‌ای برای خودداری از پیوستن به “شورای ملی ی ایران” را از جمهوری خواهان خواهد گرفت.

پدربزرگِ شما از جمهوری خواهی آغاز کرد و به سوی پادشاهی رفت. شما می توانید از پادشاهی به سوی جمهوری خواهی باز آیید.

رضا شاه فرزندِ زمانه ی خود بود. بادا – و شادا – که شما نیز فرزندِ زمانه ی خود باشید!

چندان نگرانِ شاه گرایان نیز می توانید نباشید. بیشترینه ی اینان همچنان با شما خواهند ماند. برخی‌شان به این دلیل که فداکاری ی بزرگِ شما را تنها عشوه‌ای سیاسی خواهند یافت در دلبری از جمهوری خواهان؛ و برخی‌شان به دلیلی که از خودتان خوانده و شنیده‌ام: اینان سلطنت طلبانی اند که، اگر شما نیز از ایشان جدا شوید، همچنان سلطنت طلب خواهند ماند با امید به یافتنِ پادشاهی دیگر!

من، به جد مى گویم، شاهزاده شما را، با دانش‌ و بینش‌ امروزین و شخصیت مردم پسندى که دارید، شایسته ى این مى دانم که نخستین رئیس‌ جمهور آینده ى ایران باشد. ریاست جمهورى ى شما با پادشاهى چندان فرقى هم نخواهد داشت؛ چرا که، در شرایط فرهنگى ـ  اجتماعى ى کنونى ى ما، ریاست جمهورى تان، کم احتمال نیست که “براى همه ى عمر” باشد!

و، بدین سان، برگزیدنِ شکلِ فرمانروایی ی آینده ی ایران- جمهوری یا پادشاهی؟- همچنان خواهد ماند برای رفراندومی که همگان آرزوی برگزار شدن‌اش را داریم: در یکی از فرداهای نزدیک در میهنِ باز پس گرفته مان از آدمخوارانِ فرمانفرمایی ی آخوندی.

به امیدِ آن روز.

با مهر واحترام

اسماعیل خویی

بیدرکجای لندن

۱۰اوت ۲۰۱۲ میلادی

منبع: اخبار روز

به اشتراک بگذارید: