نقل یک خاطره از روزهای انقلاب

انقلاب که پیروز شد  دانش آموز دبیرستان بودم. یادم هست یکی از همکلاسی ها که کنار من روی یک نیمکت می نشست فرزند یکی از مدیران وزارت آموزش پرورش بود. خیلی بچه تر و تمیز و از خانواده پولداری بود.

بخاطر شلوغی های انقلاب چند ماه همه مدارس تعطیل شده بود. زمانی که دوباره به سر کلاسها برگشتیم خیلی چیزها عوض شده بود و یا در حال تغییر بود. خیلی از دبیرها از کار برکنار شده بودند و یا بلاتکلیف بودند. چند نفر از چریکهای فدائی که می گفتند سابقه زندان در حکومت پهلوی را داشتند جایگزین دبیران سابق شده بودند. بیشترشان دبیران ادبیات یا انشا یا تعلیمات اجتماعی و اینجور موضوعات بودند.  معلم های ریاضی و فیزیک و شیمی و انگلیسی همان افراد سابق بودند.

مدیر دبیرستان ما هم که فرد کراواتی و تر و تمیزی بود به جرم اینکه در تظاهرات و راهپیمایی ها اصلا دیده نشده و حضور نیافته بود به ظن ساواکی بودن جای خود را به یک معلم حقه بازی داد که ما بارها او را در حال دختربازی توی مکان های مختلف دیده بودیم. اما او فوری رنگ عوض کرده بود و در صف اول راهپیمایی ها خودش را نمایش داده بود و حالا ریش و پشمی گذاشته بود و بعنوان یک مدیر انقلابی انتخاب شده بود.

آن روزها همه ما دانش آموزان آن کلاس طرفدار انقلاب بودیم. همه مان توسط دروغهای انقلابیون شستشوی مغزی شده بودیم. خیال می کردیم که شاه نوکر غربی ها بود و حالا که او رفت کشور بدست خودمان افتاده و آینده درخشانی در انتظار ایران و ایرانیان قرار دارد.

بهرحال، در همان روزهای اول بازگشایی مدارس، آن مدیر رنگ عوض کرده (دخترباز دیروزی و انقلابی امروزی) به سر کلاس ما آمد و کلی درباره جنایات حکومت طاغوت سخنرانی کرد و بعد از خوبی ها و شجاعتها و هوش سرشار خمینی تعریف و تمجید کرد و از ما خواست سرود ای امام را بخوانیم! همان سرودی که موقع ورود خمینی در فرودگاه مهرآباد خوانده شد و تقریبا همه آنرا یاد گرفته بودند. همه ما بلند شدیم و مثل اسکول های کره شمالی آن سرود انقلابی را خواندیم.

آنروز مدرسه تمام شد و من همان دوست همکلاسی ام در بین راه مدرسه تا خانه باهم بر سر آینده ایران بحث کردیم. من موافق انقلاب بودم ولی او خیلی واضح و رک مخالفت میکرد. اما با وجود اختلاف نظر رابطه دوستی ما خیلی تیره نشد. من به او حق میدادم که مخالف انقلاب باشد چون او از خانواده ثروتمندی بود و آن حرفها را تاثیر تربیت خانوادگی اش میدانستم.

خلاصه این وضعیت و این جر و بحث ها ادامه داشت تا آنکه یکروز آن همکلاسی ما گفت از شنبه دیگر نمی آیم. پرسیدم چرا؟ گفت پدرم گفته اینجا بدرد تو نمیخورد. برو انگلستان پیش عمویت. او میگفت هرجور شده از اینجا برو. این انقلاب ایران را تبدیل به جهنم می کند.

او رفت و ما ماندیم و البته هرگز هم از او خبری نگرفتم . او رفت و در ذهن و خاطره ام گم شد. من ماندم و مدتی طول کشید تا به همان نتیجه ای برسم که او و پدرش رسیده بودند.

امروز به یاد آن دوست و همکلاسی عزیز افتادم و به تیزهوشی و نگاه درستش آفرین گفتم. کاش می توانستم او را پیدا کنم و کلاهم را به افتخارش از سر بردارم. امیدوارم زنده و سلامت باشد. نام او کامران بود.

دقیقا یک هفته بعدش، یکی دیگر از همکلاس هایم هم گفت دارم میروم به کانادا که نامش را فراموش کردم چون با او زیاد صمیمی نبودم. وقتی شنیدم کسی کشور خودش را رها می کند و میخواهد به کانادا سرزمین یخبندان  برود در دلم به تصمیمش می خندیدم!

مشترک شوید
پیام رسانی در صورت
guest
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها
1
0
نظر بدهیدx
()
x