هموطن

تو هموطن چرا گهی؟ صدای من نمیشوی
برهنه گشت این ستم، ردای من نمیشوی

ببین چه خشک و کف زده
لبان من ز تشنگی
چو هور پر ترک شده
طبیعت تلف شده
چو چشم مات گاومیش
که دست و پا زند و جان
دهد میان خشکه خاک
چو ماهیان مرده روی سطح آب
چو دشت خشک و غمزده
و نخلهای بی رمق
خراب گشته خانه ام
سرای من نمیشوی

به کول من نهاده بار و رفته ای به راه خود
و من ستاده بر ستیغ و تسمه ها بجان من
به پیچ و تاب کوره راه
و انحنای دره ها
ستم به کول میکشم
چو نان که رنگ خون شده
و تیر خورده قاطر
به دره سرنگون شده
چو دست من که یخ زده
به زمهریر زندگی
برای من تو آتشی
چرا بپا نمیکنی
ز زخم من نپرسی و
دوای من نمیشوی

نشست درد تو به جان
شدم صدای درد تو
همه پراز فغان شدم
ز خانمان سرد تو
شدم صدای خشم ما
ز ظلم و درد مشترک
کنون به بند ناکسان
شده است هم نبرد تو
چرا دمی نمیدهی
چرا به بند و رنج من
تو اعتنا نمیکنی
به بند خود خروشم و تو معترض
برای من نمیشوی

ببین چگونه سوختم
چو سوخت پشت ترک من
چه بی نصیب مانده ام
چه بی صدا است مرگ من
صدای غرش موتور
میان خاکسنگ و خاک
میان دره و مغاک
میان راه ناگزیر
میان زوزه های تیر
نفیر هر گلوله ای
گرفت جان من عزیز
چرا تو سوگوار این
عزای من نمیشوی

جدائی ار سخن کنم
به خشم پاسخم دهی
که سرزمین ما یکی است
و این که کهنه ملتیم
مرا تو هموطن شوی
غیور در سخن شوی
ولی سکوت میکنی
زمان درد و رنج من
چو شیخ دزد میبرد
زمین و آب و گنج من
نشان ز غیرت تو کو
زمان احتیاج من
چو کشته میشوم نگاه میکنی
فقط نگاه میکنی
اگر که کهنه ملتیم
من و تو همچو دیگریم
چرا فغان نمیکنی
چرا کنون تو دادخواه قتل ناروای من نمیشوی

به اشتراک بگذارید: