واقعیت تلخی که به شما نمیگویند: مشکل آمریکا در آمریکا قابل حل نیست!

حتما شما هم متوجه این پدیده شده اید که مردم آمریکا و اروپا (جدا از مورد خاص مردم ایران) با حسرت به «عصر طلایی» دهه های شصت و هفتاد میلادی باز مینگرند. این به هیچ وجه مختص پیر و پاتالهایی نیست که خودشان آن دوران را تجربه کرده اند، بلکه شامل جوانهایی هم میشود که از آن زمان فقط شناخت غیر مستقیم دارند. حتی فیلمهای آن دوره هم به بیننده این برداشت را میدهند که آن زمان زندگی هنوز «روبراه» بود. ولی آیا این فقط یک نوستالژی و تابع احساس کلی «سابق همه چیز بهتر بود!» است یا یک علت ابجکتیو دارد؟

آنهایی که به دنبال مواجه «سیاسی» با این پدیده هستند عمدتا به دو گروه تقسیم میشوند: «راستها» این را نتیجه سیاستهای «لیبرال» اجتماعی «چپها» میدانند، «چپها» آن را نتیجه سیاستهای «لیبرال» اقتصادی «راستها»! اگر دقت کنید هر دو یک رویکرد «کنزرواتیو» دارند، که خودش گواهی میدهد سابق واقعا یک چیزی بهتر بوده است، ولی آن چیز چیست؟

موضوع خیلی ساده این است که در بازار صنعتی جهانی رقیبی (و نه فقط یکی) پیدا شده است که با هزینه به مراتب کمتر کالایی را با کیفیت قابل قبول عرضه میکند، قواعد بازار هم روشن هستند. نظیر چنین پدیده ای اوایل قرن بیستم میلادی هم با ظهور قدرت صنعتی آلمان در عرصه جهانی پیش آمد و به دو جنگ جهانی انجامید، با این تفاوت که مشکل امروز به مراتب دشوارتر است…

نسخه استاندارد تئوری بازار مدار در اینگونه موارد این است که میتوان «کیک را بزرگتر کرد». ولی ما از همان دهه هفتاد میلادی و تحقیقات «کلاب آف رُم» میدانیم که این نسخه در دراز مدت جواب مطلوب را نمیدهد، به طور خلاصه چون در دنیایی با منابع محدود نمیتوان رشد نامحدود داشت.

ولی اگر مسئله به این سادگی است (دقت کنید مسئله ساده لزوما جواب ساده ندارد) پس چرا خیلی زودتر «گند کار در نیامد»؟ اینجاست که به فریب (و در عین حال حماقت) اصلی میرسیم. دوستانی که با مقوله بهینه سازی آشنا هستند میدانند که «بهینه سازی موضعی» معمولا به رویکردی میانجامد که «بهینه سازی فراگیر» را غیر ممکن میکند. یک مثال افراطی: شما در هر مقطعی که به جنگ به عنوان یک گزینه بنگرید آن را نامطلوب می یابید، ولی اگر با این دید مقطعی پیش بروید سرانجام و در مجموع هزینه بزرگتری خواهید پرداخت. این نکته از نظر منطقی چندان پیچیده نیست (و اثبات ریاضی هم دارد)؛ ولی منطق اینجا راهگشا نیست، چون طبیعت نوع بشر را برای این نساخته که دراز مدت فکر کند و در هر مقطعی بر مبنای منافع مقطعی پیش میرود (و برای همین هم دائما گند میزند!)

همین مورد خاص شاید یکی از بهترین مثالها باشد: در مقطعی در اواخر دهه هفتاد میلادی وقتی در غرب با مشکل رکود مواجه شدند به دنبال نسخه سنتی رشد رفتند، و بویژه چین را به عنوان پتانسیل کشف کردند. واقعیت هم این است که رشد در چین (و موارد مشابه) برای چند دهه شرکتهای غربی (ولی نه لزوما کارکنانشان را !) نجات داد. ولی از آنجا که نسخه ای که در تئوری مشکل دارد در عمل هم دیر یا زود گندش در میآید آنها برای آرایش ابرو چشم را کور کردند! البته توصیف دقیق تر این است که یک عده حساب بانکی خودشان را ویرایش کردند و آنکه چشمش کور شد (یا خواهد شد) عمدتا دیگران بودند.

حالا به موضوع روز بپردازیم: آنهایی که اکنون خودشان را با تحلیل «سیاست بایدن» مشغول کرده اند آیا واقعا انقدر خوشخیال هستند که تصور میکنند با این یا آن سیاست در چارچوب قبلی میتوان روند کلی افول غرب را برگرداند؟ چند صباحی دیگر همانهایی که در آمریکا به او امید بسته اند سرخورده خواهند شد و این بار کفه سنگینتر به طرف دیگر باز میگردد. در صحنه سیاست جهانی هم این حرفها که آمریکا تمرکزش را از خلیج فارس به خاور دور منتقل کرده جوک هستند، آمریکا مثلا در دریای چین چه غلطی میخواهد بکند؟ رفت و آمد ناو هواپیمابر بجز مصرف سوخت و احساس قدرت کاذب برای مردم آمریکا هیچ فایده ای ندارد، چین کار خودش را پیش خواهد برد. وقتی آمریکا ـ آن هم تحت فرمان کسی با الدرم بالدرم ترامپ ـ از جنگ با «موشی» مانند ج.ا. پرهیز دارد آیا شما واقعا تصور میکنید که جنگ با چین یک سناریوی واقعگرایانه است؟ بدون جنگ هم چینی ها در دراز مدت برنده هستند، چون مزیت رقابتی دارند. تنها راهی (آن هم مقطعی) که به فکر مدیران درچارچوب فعلی می رسد این است که با فشار بیشتر و بیشتر روی مردم «رقابتی تر» شوند، پس جای تعجب ندارد که اکثر مردم به گذشته غبطه میخورند…

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
5 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها