چرا جمهوری اسلامی را متهم می کنم؟

گاهی از خودم می پرسم چرا اینجا هستم… آیا نمی شد دیکتاتوری را تحمل کرد و زندگی معمولی ای داشت؟ آیا نمی شد مثل بچه ی آدم سرم را پایین بیاندازم و زندگی ام را بکنم بی آن که بخواهم از سیاست چیزی بدانم؟ آیا نمی شد چشمم را ببندم و در برابر کمتر زجر بکشم؟ شاید می شد… شاید می شد با یک دیکتاتوری کنار آمد ولی تا زمانی که ویژگی های آن دیکتاتوری بر خودم و مردم اطرافم حاکم نمی گشت. می دیدم من هم دارم قسمتی از آن چیزی می شوم که عذابم می دهد… می دیدم من هم دارم با مردم اطرافم به گونه ای رفتار می کنم که نفرت دارم آن گونه با من رفتار شود. می دیدم دارم دو رو می شوم… می دیدم خودم هم مدام دروغ میگویم و دنبال کسی می گردم تا از او سواری بگیرم. کم کم داشت از خودم بدم می آمد همان گونه که از مردم اطرافم که زمانی آن اندازه دوست شان داشتم بدم می آمد.

مردم؟ کدام مردم؟ آیا هنوز مردمی باقی مانده بود؟! به هر طرف می نگریستم می دیدم شان که هر یک تا وقتی که به عنوان فرد به آنها نزدیک می شوی قابل ستایش هستند اما زمانی که کنار هم قرار می گیرند توده ای را تشکیل می دهند که می تواند به آسانی بزرگ ترین جنایت ها را نیز انجام دهد و سپس یا آن را با سر تکان دادنی فراموش کند و یا اصلا به روی خودش نیاورد که چنین کاری را انجام داده است. آدم بازار نبودم… آدم خیابان هم نبودم… اما به ناچار هم گذرم به بازار می افتاد و هم به خیابان. می دیدم شان که چگونه با هم رفتار می کنند… می دیدم چگونه آماده ی سلاخی کردن هم هستند!

نخست از آنها نفرت پیدا کردم… از آنها بریدم… از همه شان. وانمود کردم همه شان چیزی نیستند مگر سایه هایی که روی دیوار غاری که در آن زندانی ام می افتند ولی اندکی که گذشت فهمیدم این من هستم که سایه شده ام… یک سایه ی کم رنگ که حتا خودم هم نمی توانم در آن نور وحشتناکی که از بیرون می تابد خودم را ببینم! اندکی که گذشت از سایه بودن خسته شدم و اندیشیدم بهتر است همان هم نباشم پس دوباره از غارم بیرون آمدم اما همه چیز بدتر از آن چیزی شده بود که پیش از مردم گریزی ام دیده بودم. دیگر هیچ چیز سر جای خودش نبود… حتا همان ارزش های کهنی که به خاطر کهنگی شان به آنها می خندیدم!

اما چرا چنین شده بود؟ هنوز که هنوز است دارم با این پرسش کلنجار می روم: بر سر این مردم چه آمده است؟ آیا این جبر تاریخ است که آنها را به اینجا رسانده است و یا عاملی خارجی مسیر طبیعی را منحرف ساخته است؟ وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم که مردم این گونه نبوده اند… نه این که بخواهم آنها را به عرش برسانم و بگویم ایرادی نداشته اند، می خواهم بگویم هر چه که بودند می شد دوست شان داشت و چشم بر بدی های اندک شان بست. آن مردم اصول و پرنسیپ هایی داشتند که حتا به زیر پا گذاشتن آنها نمی اندیشند. کاری ندارم که آن اصول خوب بودند یا نه، این مهم است که دست کم چیزی بود!

در آغاز گفتم اگر جمهوری اسلامی یک دیکتاتوری به مفهوم مدرن آن بود شاید می توانستم با آن کنار بیایم ولی نیست. حتا یک نظام استبدادی سنتی هم نیست. جمهوری اسلامی یعنی فساد! جمهوری اسلامی عفونتی است که در خون همه ی ما روان شده است و همه ی ما را، چه در داخل و چه در خارج از کشور، به ذات پلشت خود مبتلا کرده است. مهم نیست سی سال یا یک سال… همین که بوی تعفن آن وارد بینی ات شده باشد کافی است که خود را بیمار بدانی!

چرا جمهوری اسلامی را متهم می کنم؟ به این دلیل که دیواری کوتاه تر از آن گیر نیاورده ام؟! از آن روی که زورم به جبر تاریخ نمی رسد؟! نه… بی تردید دیوار جمهوری اسلامی آن قدر ها هم کوتاه نیست و از سوی دیگر جبر تاریخ هم انسان را به جلو می راند نه به عقب! من جمهوری اسلامی را متهم می کنم زیرا خودم با چشمانی باز مورد تجاوز او قرار گرفته ام و چهره ی پدر بچه ای را که در شکم دارم هرگز از یاد نخواهم برد… اگرچه با شادی تمام آن بچه را در نزدیک ترین توالت عمومی ای که ببینم سقط خواهم کرد!

جمهوری اسلامی با مرگ آغاز شد… مرگ انسان ها و مرگ ارزش ها. نخستین آموزه ی جمهوری اسلامی این بود: «مرگ یعنی زندگی»؛ و ما مردیم تا زنده بمانیم. ما مردیم در خیابان ها به دنبال لقمه ای نان تا از گرسنگی نمیریم… ما مردیم در زندان ها تا از نبود آزادی نمیریم… ما مردیم در خانه ها تا از بی سرپناهی نمیریم. ما مردیم تا همچون یک لکه ی قدیمی روی فرش، به دیگران نشان بدهیم که همچنان هستیم! برای زنده ماندن دیگران را قربانی کردیم… برای بالا رفتن، نه تنها دست کسانی را که برای مان قلاب گرفته بودند زیر پا له کردیم که کتف شان را نیز شکستیم. می خواستیم بالا برویم و بالاتر، تا بیشتر از دیگران زنده باشیم. گاهی به بالا که رسیدیم چنان از خودمان شرمنده بودیم که با یک سقوط خود خواسته به مرگ واقعی رسیدیم و یا چنان خوشحال و رقصان بودیم که نتوانستیم تعادل مان را حفظ کنیم و به پایین افتادیم تا پله ای برای آنهایی شویم که در پایین منتظر بالا رفتن هستند.

برای یک لقمه نان که از ما دریغ می شد و باید برای آن در صف می ایستادیم هزاران دروغ گفتیم و ده ها نفر را به عقب راندیم… برای اندکی گوشت مجیز هر نا کسی را گفتیم… برای چند قطره  سواد روح خود را به گرو گذاشتیم… برای یک اسکناس شرف خود را به حراج گذاشتیم. می گفتیم آزادی میخواهیم ولی پول را برمی گزیدیم تا آزادی فقط مال خودمان باشد… می گفتیم کار، اما می خواستیم سرکارگر باشیم. فریاد می زدیم عدالت، اما قانون را برای خودمان می خواستیم. و همه را به دست آوردیم و این گونه بود که فهمیدیم مرگ یعنی زندگی. باید می می مردیم… باید روح مان را به مسلخ می بردیم تا زنده بمانیم.

و اینک زنده ایم گویا… پس روان مان شادباد و یادمان گرامی!

منبع: وبلاگ آرتا

به اشتراک بگذارید:
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها