کلنی انسانی…

چیزی که شب و روز از خودم می پرسم و برایش پاسخی پیدا نکردم اینست که برنامه ی بقا برای انسان تابع چه ارزش هایی بوده که حتی با وجود سیگنال های تماما اشتباه حسی او و تفسیرهای به کل اشتباه تر از آنها در مغزش (تفسیر عامدانه ی اشتباه از جهان به قصد تداوم بقا) باز هم در کنار چنین الگوی هولناکی از زیستن، این حجم از استعداد “فساد پذیری معادل با نظم آفرینی!” در او و سیستم های تالیفی اش به ودیعه گذاشته؟

یک زمانی، انسان ابزارش را می ساخت و در تمام سیستم ها و مدل هایی که برای اقتصاد، جامعه و نیازهایش طراحی میکرد توازنی بین کمک گرفتن از ابزار و فساد ایجاد می کرد و جاییکه این توازن بهم می خورد باز هم اجماع بر رعایت حقوق خودش را نگه می داشت و ولو با شیوه های کال و امتحان پس نداده طرحی برای برون رفت ارائه می کرد.
وقتی به یک بلوغ نسبی رفع نیاز با کمک فن آوری، دانش و صنعت، همزمان و همپا با آزادی های نوین در حقوق فردی و اجتماعی اش رسید، دوره ی برزخی میانی اش یعنی دوره عرضه و ارائه قدرت طلبانه و برتری جویانه خود و مدل های خود را آغازید (جایی حوالی 1850 تا 900)
انسان دوره ی نو و امروزی خودش بی هیچ شکی و مستند به ادله ی عیان، به ابزار تنزل یافته و به علت همین تنزل درجه از انسان به ابزار، حقوقش هم حداقلی شده اند؛ و وقتی حقوقت حداقلی باشند اصلا شنیدن و دیدنت محلی از اعراب ندارد و حتی این مدل کاملا منطقی و پذیرفتنی هم می شود آنهم اول از همه برای خودت!
چطور می توانی یاغی باشی وقتی میدانی که ابزاری؟
آن ایزولاسیون و قرنظینه ای که بایست خیلی زودتر از اینها و به موازات شعبه ای از شناخت اقتصاد و فن آوری (به عنوان تازیانه ای برای کنترل کردن و اتوریته) میان انسان مخرب و انسان فایده مند رخ می داد و عملیاتی میشد تا اجتماع و مدنیت او مصون بماند، بدون تولد، جایش را به ایزولاسیون بین ارباب (مدلساز سیستم – و دربسیاری موارد نه مدلساز بلکه خود سیستم بعنوان یک روح منفرد و توانمند در شبیه سازی حیات – ) و برده (ابزار) داد.
حقوق انسان از اصلی که سیستم ها ابزارش بودند جایش را داد به حقوق سیستم (پسا اومانیسم اطلاعاتی، اقتصادی، ..) و حالا انسان ها ابزار آنند. همان اندازه هم حق دفاع و مشروعیت وجود دارند نه بیشتر. مخالفت نقادانه انسانی با خاستگاه آزادی جایش را با لیبل هوشمندانه و قهری ناکارآمدی و بی راندمانی عوض کرد. فرا اخلاق از منفعت توامان فردی و جمعی به عدم تخطی از آزادی های محدود اعطایی از سیستم قدم گذاشت و جامعه با معنای نوی مجموعه ای از سلول های فرمانبر و کارامد ایزوله و کرخت پذیرفته شد.
در تقریبا تمام زمین ها مهندسی بینش گرا جایش را به حمّالی دانش گرا داد و محصولاتی که به یک جغرافیا و مردمانش برای سالها و حتی قرنها فرم و هویت و آرامش هدیه می دادند به محصولات بزک شده ای استاندارد که ماندگاری چند ساعته تا چند ساله دارند تبدیل شدند که با وجود نقصان های انبوه شناختی حتی آنقدر عمر نمی کنند که مردمان خودشان را برای استفاده ی انسانی از آنها کوک و سازگار کنند. (این را در هر زمینه ای از جامعه شناسی و اقتصاد و حقوق تا تکنولوژی و خدمات و.. می توان به عینه دید)
در دنیایی اینقدر پیچیده و ملوّن و همزمان سیستم-ارزش، یاخته های تک واحدی برای درک هر حیطه و مطابقت آن با منافع جمعی و همزمان فردی خود به دانش های انبوه و متعددی نیاز دارند که درک و بکارگیری این دانش ها هم دیگر با سرعت پذیرش و دریافت شان هماهنگ نیست! عدم درک سیستمی هم میل می کند به درک تک جزئی که اثری از یاغی گری شناختی و بینشی در آن نیست، اصلاح با صلاح جایگزین می شود و تک یاخته پیش از تحویل تاثیرگذاری و متوازن سازی از سهم خود برای عموم مردم به کارامدترین جزء کرخت و بی حس دگردیسی می کند و طبیعی هم هست که چنین یاخته ای آنقدر از معنای رعایت خویش فاصله گرفته باشد که برایش رو در روی سیستم نایستد چرا که اصلا توان دیدن و ارزیابی حقوق از دست رفته اش را ندارد.

به اشتراک بگذارید:

wounded.song

یک صبح، یک در، یک عمر * یک درد، لبخند، کتمان * بوسه، یک پل، آغاز * پرواز، قرمز، پایان .. * آوای زخمی

0 0 رای
ارزیابی این پست
1 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها