گوشه ای از کشتار بابیان در عهد ناصری-۲

ماجرای قتل عام بابیان در تهران بعد از ترور نافرجام ناصر الدین شاه در ۸ شوال ۱۲۶۸ اتفاق افتاده است. طایفه بابیه جماعتی اند که طاقت کشیدن بار شریعت عربی و بار سربارهای امام علی النقی و کوله بارهای شیخ احمد احسائی را نیاورده و طناب را بریده اند و از زیر بار مذهب شیعه که واقعاً لا یحتمل است بیرون خزیده ولی از خری و حماقت به زیر بار عرفان قلنبه های سید باب رفته اند که قصنی (شاخه ای) است از همان دوحه (درخت تناور) و کوده از همان نقشه، اینان را بابی میگویند و تکفیر نموده و میکشند. مشاجره و منازعه این طایفه هم با قاجاریه شده و هم با علمای قشریه در این دو ساله دو نفرشان به ناصر (الدین) شاه قاجار تیر انداخته و کارگر نیافتاد خود را بمخاطره انداختند. خلاصه در سفر سابق که طهران بودم چهارصد نفر از ایشان را دستگیر کرده و روئسای آنان را در ملاء عام با نوک خنجر سوراخ و شمع آجین ساختند و بر خر برهنه وارونه سوار نموده و با ساز و نوا و رقص گرد شهر گردانیدند. هر کس دید یا به ایشان سنگ انداخت یا با چوب و چماق و کارد و شلاق بر سرشان تاخته بر آنان نواخت آخر الامر به انواع اشکنجه ایشان را قطعه قطعه ساختند. صدر اعظم دولت ایران به ملاحظه این که اینان را در ایران خاصه در طهران اقوام و خویشان و کس و کار و دوستان زیاد و فراوان است تدبیری کرد. سیصد نفرشان را به طبقات مردم سپرد یعنی به میرزایان و مستوفیان و منشیان ده تن به خبازان و نجاران و حدادان ده نفر و به کفاشان و صحافان و سراجان ده کس و به درویشان و قلندران و ملایان ده مرد و همین قسم به همه اصناف از اهل حرفت و کسب و صناعت ده نفر دادند تا همه آنان در خون بابیان شراکت داشته باشند و فردا کسی نتواند داعیه خروج نموده و مردم را بکشد.

میرزا آقاخان کرمانی

من در زاویه میدان شاه طهران درجه بی رحمی و پایه بی مروتی و طبع خونریزی و خوی ستمگری طبقات رعیت را ملاحظه و سیر می نمودم. از هر طبقه رذالت مآب تر و شریرتر و خونخوارتر قلندران بی آزار و درویشان بی کیشان بیعار بودند که آن ده نفر بیچاره از خدا غافل شده بابی را که برای کشتن به اینان سپرده بودند. اولاً آن بیعاران آن بیچارگان را دست بسته سر و پای برهنه و یقه دریده ریش و بروت (سبیل) کنده سر و روی بخاک آکنده رختهای پاره پاره صورتهای بخاک و خون و آب دهان آلوده از خیابان شمس العماره وارد میدان شاه کردند. آن درماندگان رنگشان پریده با دلیهای طپیده و سر و کله مجروح که هر خونریز بیباک و خونخوار سفاک از دیدنشان به هیجان می آمد همه مبهوت و متحیر، با نگاههای طولانی به اطراف خویش نظر میکردند. لبان داغ بسته آنان مانند چوب خشک بهم میخورد. چون گوش دادم شنیدم بعجز و ناله میگفتند:

مردم تقصیر ما چیست و گناه ما کدام، مال که را، خون که را ریخته ایم؟ شما به محمد عربی ایمان آورده اید ما به میرزا علی محمد باب شیرازی. هرچه او (محمد) گفته این (باب) هم گفته. اگر او قرآن آورده این هم بیان آورده. اگر آیات آن که به زبان خویش (عربی) نازل شده معجزه است، آیات این هم که بفارسی و عربی آورده معجزه است. هرچه یهود و نصاری و مسلمان میگویند ما هم میگوئیم، یا همه راست است و درست، پس ما هم راست و درستیم، یا همه مذاهب باطل و دروغ است ما هم باطل و دروغیم.

خلاصه در آن آشوب و همهمه و غوغا و غلغله و دهشت و هلهله که درویشان بی آزار و لوطیان بدکردار باد به شاخ نفیرها کرده و ولوله در میدان شاه انداختند. کسی گوش بسخنان بابیان نمیداد ایشان را در وسط میدان نشانیدند و آن خوش سرشتان با اره ها و تبرزینها اطراف آن بیچارگان را فروکوفته مشغول بخواندن ذکر جلی هو هو الا هو و ناد علی شدند و هریک از آنان را درویشی با اره و تبررزین برابر نموده چون حلقه ذکر به آخر میرسید، یک دفه آن تبرزین و اره ها را بر فرق آنان فرود می آوردند. مردم شهر در اطراف نظاره کنان دستک زنان آفرین گویان شاباش کشان بودند و این حرکت و حشیانه و فعل زشت را تحسین کرده میستودند. این آفرین و تحسین ها در حالت آن نادرویشان تاثیر غریبی کرده بود که هر دوره حلقه ذکر را بلندتر و تبرزین را سخت تر بر مغز آن بینوایان مینواختند تا عاقبت کار ایشان را ساختند.

من از تماشای آن مغزهای پریشان و سر و صورتهای تکه پاره شده پر از خون که بر خاک ریخته و بر کفنهای سفید درویشان پاشیده و آنان را گلگون ساخته حالم دگرگون و حزن اندوهم افزوده شد.

ای جلال الدوله این حرکات ناشایست درویشان در آن روز بقسمی در طبیعت من اثر کرد که حالت آن بیچارگان دست بسته و ناله و زاری و آههای آن دسته از جان شسته کمتر از خاطرم محو میشود و اکثر اوقات در برابر چشمم مصور و حاضر است.

بعد از آنکه آن بی کیشان این دل ریشان را بدین قسم زار و نزار کشتند باز دست از کشته آنان بر نداشته. محض خوش آمد نظاره گران و ازدیاد حظ تماشائیان شیشه های نفت آورده و بر آن بدنهای پاره پاره و خورد شده ریختند و آتش زده ختم مبارک هو و و ذکر جلی الاهو را به آخر رسانیدند. مرا دیگر نه حالت تماشای میر غضبی مستوفیان و نه طاقت قصابی و خونریزی منشیان و نه سایر اصناف کسبه طهران باقی ماند.

در آن گرد و غبار و گیرودار عزیمت عودت بمنزل نموده صفوف مردم را میشکافتم و به عجله و شتاب رو بمنزل میرفتم. ناگاه در خیابان شمس العماره به غوغائی غریب و ازدحام بزرگ عجیبی برخوردم که را ه عبور و مرور را مسدود کرده بود و از میان آشوب فریادی بلند بود که یکی با کمال عجز و لابه میگفت ای مردم اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علیاً ولی الله. بالله من بابی نیستم برای خدا مرا مکشید.

من مردم را شکافته جوانی به سن بیست و هشت و سی یافتم که کلاهش از  سر افتاده و تف برویش انداخته پایش بریسمانی بسته، در کمال سرعت و شتاب جماعتی او را بر خاک بخواری تمام میکشیدند و گویا به میدان شاه برای قربانی فی سبیل الله اش میبردند. جمعی دیگر از زن و مرد مانع شده میخواستند در همان خیابان او را بکشند و اجر و ثواب این عمل را خودشان ببرند. ما بین این دو سه دسته غلغله و غوغا شده بود وقتیکه من رسیدم آخوند صحافی با کارد صحافیش میر غضبی داشت، من دست فرا برده که کاردش را گرفته و از بکار بردن مانع شوم بلکه آن بیچاره جان بسلامت برد از کشش آخوند و کوشش من در آن ازدحام دست من بریده شد که در این اثنا آخوند دیگر بطرف من دوید که این بابی دیگر را هم بگیرید.

براستی خوف و خشیت بر من دست داد خود را به زحمت هرچه تمامتر از آن فتنه و آشوب بدر بردم برای مداوای دستم بخانه میرزا محمد جراح باشی دوست قدیمیم رفتم در را گشوده زود به درون خانه دویدم چون جراح باشی مرا بدان حالت دید بسوی من دوید فوراً اسباب جراحی حاضر نموده دستم را شست و بست. با هم نشسته تفصیل را برایش نقل کردم بی نهایت محزون شد گفت آن جوانی را که تو میگوئی در فلان محله دیده و میشناسم، ادیب و عارف و عالم و دانا و بینا، همیشه با طلاب مدرسه چال میدان مباحثه و مناظره میکرد و من هماره او را نصیحت میکردم که:

از طایفه آخوند و ملا بر حذر باش که اگر دوست باشند مالت را میخواهند و اگر دشمن شوند خونت (را) میخورند.

او میگفت آخوندها در ایران از سگ کمتر و خوارترند وآنگهی در طهران چه میتوانند بکنند. گمانم میرسد که امروز آخوندان موقعی بدست آورده و آن بیچاره را به اسم بابی گرفته اند و من بسیار افسوس میخورم چرا که جوانی است بسیار فاضل و دوست من. خدا نکند آنکه میگوئی او باشد. چرا جراح باشی است او چیست؟ گفت میرزا علی. گفتم شاید او نباشد.

گفت خدا کند، چرا که خیلی جای تاسف است. نهار خورده محض رفع کسالت اندکی دراز کشیدم بسیار خوابهای هولناک و صور و اشکال سهمناک میدیدم در این وقت درب خانه جراح باشی را بشدت کوبیدند چیزی نگذشت که خود جراح باشی سراسیمه با رنگ پریده و حال شوریده وارد اطاق خوابگاه شد من از دیدنش متحوشانه برخاستم. پرسیدم چه شده؟ گفت دست از دلم بردار حالت گفتگو ندارم. من از غایت وحشت اصرار کرده که خیلی پریشان شدم تازه مگر اتفاق افتاده؟ گفت حالا که در را زدند خود بعقب در رفتم و پرسیدم که را میخواهید؟ گفتند جراح باشی را من بگمان اینکه کسی زخم برداشته در را گشوده دو سه نفر سید را دیدم پرسیدند جراح باشی کجاست؟ سئوال کردم چه کارش دارید، گفتند چیزی که بکارش خیلی میخورد و بعمل جراحی خوب می افتد برایش آورده میخواهیم بدو بفروشیم. گفتم چرا جراح باشی منم چه دارید که فروختن آن میخواهید؟

یکی از آن دو پدر سوخته گفت شنیده ایم پیه قلب آدم از برای زخم، معالجه و مرهم است و زهره انسان، هر زهری را علاج و دوا و شفای یکتاست. اینک برای تو قلب و پیه و دل و زهره جگر میرزا علی بابی را آورده ایم، تو درمی چند میخری؟

ای برادر من از شنیدن اسم میرزا علی روح از بدنم رفت، چشمهایم بدوران افتاد، قوت زانویم برید نزدیک بود غش کنم. آن سید ولدالزنای بی حیا دست پرشال سبز گنده خویش نمود و دستمال خون آلود بدر آورده گره آن را گشود چشمم پارچه پیه خون آلودی دید همین قدر نمیخواهم گفته در را بسته بخوابگاه تو آمدم.

حرف جراح باشی تمام نشده بود، لرزه بر اندامم افتاد. گفتم جراح باشی تو را بخدا بس است، حال رضه شنیدن ندارم، امر نما چای حاضر نموده آ ب سرد از برای آشامیدن آورند. دقیقه ای چند نگذشته جراح باشی آمد که چای را روی تخت لب باغچه ترتیب داده اند، هوای آنجا هم بهتر است برای چای خوردن به آنجا رفتیم ولیکن چشمانم همه چیز را گرد میدید گوشهایم آوازهای عجیب میشنید که از شهر بلند بود.

ای جلال الدوله غرضم از این تفاصیل روضه خوانی برای طایفه بابیه نبود بلکه مقصودم مرثیه سرائی برای ملت ایران است که طبعاً خونریزیهای حکومات ظالمانه متمادیه و عرق وحشیگری عربی ملت نجیب بی آزار ایران را از ارزل و خونریزتر و خونخوارتر از تمام امم عالم کرده است. چنانچه اگر تاریخ جمیع ملل خون خوار مانند افریک و سودان و زنگبار و جنگلهای دنیا بدقت نظر کنید نه هیچ آدم و نه هیچ وحشی و جانوری بدین درجه بی رحم و بی مروت و خونخوار و بربر نیست که در این عصر ایرانیان شده و هستند. آه آه هیچ آدم بدست خویش هم کیش و همشهری و هم وطن و هم محله خود را چنین پارچه پارچه میکند و تکه تکه مینماید و پیه و زهره اش را می آورد بفروشد و زن پسر کشته دل مرده را این نوع تسلیت و تعزیت میدهد حاشا و کلا و ماذالله که همان شمر ابن ذی الجوشن و سنان ابن انس هم که عرب و بی حد بی ادب و درجه اعلای ظلم را دارا شدند هرگز این رذالت ها را نکردند. نهایت در جنگ بر حسین ابن علی غلبه نموده سر آن حضرت را برای علامت ظفر بکوفه برده جایزه خواستند.

اگر چه آن دو نفر سید هم از نواده عرب بودند که زهره و پیه میرزا علی را به جراح باشی فروختن خواستند. ولی اینان که این کار را در ایران نمودند منشاء تمام این اخلاق دین عرب است اولا، و حکومت ظالمه ایران است ثانیاً.

به اشتراک بگذارید:
0 0 رای
ارزیابی این پست
2 نظر
قدیمی ترین
تازه ترین پر رای ترین
بازخوردهای درون متنی
همه نظرها