ماجرای شلاق خوردن من

همون دیوار طولی بازداشتگاه. نیمکت فلزی ته بازداشتگاه رو به‌صورت طولی دادن هوا. شد اندازهٔ قدم تقریباً. هر دستمو با یه دستبند بستن به یه پایه‌ش. شروع کردم به گریه و التماس: تو رو امامِ حسین یواش بزن. تو رو حضضضضرت زینب یواش بزن. تو رو به پهلوی شکستهٔ حضرت فاطمه یواش بزن. نمی‌دونستم چطور التماس کنم. نمی‌تونم ترسم رو توصیف کنم. افسره یه حوله باهاش بود. اومد موهای پشت سرمو کشید مشت زد تو صورتم که دهنمو باز کنم حوله رو بکنه تو دهنم که خفقون بگیرم اعصاب سرکار خرد نشه.

بیشتر بخوانید

دوران پهلوی یک پرانتز بود میان مجازات وحشیانه اسلامی

در مدتی که در تهران بودیم شنیدیم که حدود ده راهزن را که نزدیک همدان به کاروانی حمله کرده و مردم را کشته و بار و بنه شان را برده بودند مجازات می کنند. این مجازات در میدانی بزرگ در مرکز تهدان اجرا میشد به نام میدان اعدام.

این تبهکاران را از زندان تا این میدان پیاده به صف گرداندند و میرغضب که در جلو آنها میرفت دشنه اش را پی در پی تاب میداد.

جلاد در خیابان میرفت و با فریاد به مردم می گفت که محکومان را برای اعدام می برند. مردم رهگذر و تماشاچی هم خرده پولی کف دست جلاد می گذاشتند. این پول در واقع انعام میرغضب بود. پس از اجرای مجازات هم جلاد دوره می گشت و اجرا شدن حکم را فریاد میکرد و با این کار تا سه روز می توانست پول جمع کند.

بیشتر بخوانید