درد دل ملا قربانعلی

اگر حال و حوصله خواندن داستان را دارید. خلاصه ای از حکایتی از کتاب یکی بود یکی نبود جمالزاده را برایتان انتخاب کرده ام که در اینجا میخوانید. جمالزاده با وجودیکه پدرش آخوند باسوادی بود اما در میان نوشته هایش

بیشتر بخوانید

داستان کاروان اسلام (3)- صادق هدایت

ادامه داستان: گروهی از روحانیون متحجر به اروپا میروند تا کفار آنجا را مسلمان کنند. آنها به برلین میرسند و در انجا مستقر میشوند. نویسنده داستان که با آنها همراه بوده از آنها جدا میشود و به پاریس محل اقامت

بیشتر بخوانید

داستان کاروان اسلام(2)- صادق هدایت

زنده یاد صادق هدایت روشنفکری بود بسیار جلوتر از زمانه خویش. او بدرستی خطر نفوذ آخوندها را فهمیده بود و برخلاف روشنفکرنماهای آن دوره که هم عرق میخوردند و هم از آخوندها تجلیل میکردند، جماعت متحجر آخوندها را خطری برای ایران و جهان میدانست.

داستانی که او در کتاب کاروان اسلام نوشته حاکی از شناخت عمیق او از جهان بینی آخوندهای شیعه دارد. اینک برویم به بقیه مکالمات بین چند آخوند که در قطار هستند و به سمت برلین در حرکتند:

بیشتر بخوانید

داستان کاروان اسلام(1)- صادق هدایت

زنده یاد صادق هدایت کتابی دارد به نام کاروان اسلام که شرح داستان طنزگونه ای است از مسافرت چند نفر از آخوندهای متحجر و عقب مانده به اروپا برای مسلمان کردن آن جماعت سفید مو طلایی کافر.

صادق هدایت چیزهایی را که به طنز نوشته امروزه ما با چشم خود بصورت واقعیت تلخ مشاهده می کنیم:

بیشتر بخوانید

داستان زندگی اکرم و شوهر اطلاعاتی اش-بخش سوم

اکرم با چشم خود دیده بود که شوهرش به همراه دو نفر دیگر از همکاران اطلاعاتی اش یکنفر را با چشم بند به زیر زمین منزل مسکونی اش آوردند و در زیر زمین مورد ضرب و شتم قرار دادند اما خیلی کتجکاو بود بداند چرا این کار را در منزل شخصی انجام داده اند و نه در ساختمانهای متعلق به وزارت اطلاعات.

بیشتر بخوانید

داستان زندگی اکرم و شوهر اطلاعاتی اش

زن بیچاره چادرش مشکی اش را مرتب کرد بطوری که صورتش را کسی نبیند. چشم هایش گریان بود و بزور جلوی هق هق گریه اش را گرفت و از پله های تنگ دفترخانه ثبت ازدواج و طلاق پائین می آمد. دفترخانه در طبقه دوم ساختمانی قدیمی روبروی پل گیشا بود.

بیشتر بخوانید